زندگی هنگامه ی فریادهاست وسرگذشت درگذشت یادهاست

سلام محتوای این وبلاگ قصه عشقولانه من ( متولد 19/7/69 ) و حمید جونمه (متولد 1/1/63 )!

حالم عجیبه

این نوشته هامو با بغضی که داره به گلموم فشار میاره و اشکی که از چشام آروم آروم داره سرازیر میشه می نویسم ...

دلم داره میترکه نمی دونم چرا یهو تمام غمای عالم تو دلم لونه کرده, حالم خیلی بده ...

خیلی دلم می خواست روزه بودم اون وقت, موقع افطار سرمو بالا می گرفتم و در خونه خدا رو می زدم ولی از بد روزگار درست روز اول ماه رمضون پریود شدم, خوشا به سعادت اون دسته از بنده های خدا که روزه هستن !

بخدا نمی دونم چه مرگمه می دونم اگه الان به حمیدم زنگ بزنم آرومم می کنه ولی نمی خوام بهش زنگ بزنم و حال اونم بد بکنم بذارعزیزدلم با خیال راحت افطار کنه !

خداجونم دستتو رو قلبم بذار تا آروم بشم, الان فقط تو کنارمی مگه نه, کاش صداتو می شنیدم که می گفتی آره عزیزتر از هرچه هست کنارتم صداتو می شنوم, حسابی دارم خودمو تحویل  می گیرم ... ها ها ها !

نمی خوام با کسی حرف بزنم حتی حمید, یه اسمس بهش میدم میگم تا فردا صبح گوشیم رو خاموش میکنم ... حمیدم  درکم می کنه مگه نه, اگه درکم نکرد اگه باز بهم گیر داد و کلی چرا برام ردیف کرد که براشون جوابی ندارم, نه دارم زود قضاوت می کنم الان بهش اسمس دادم ببینم چی پیش میاد ...

با اونکه براش نوشته بودم زنگ نزن , زنگ زد و بعدش اس داد باشه خاموش نکن زنگ نمی زنم !

ولی من اگه گوشیمو خاموش می کردم آرومتر می شدم, شت !

بی خیال اینم از شوهری من ...

امروز تولد سامیه بود بهش تبریک گفتم ولی به نظرم خوشحال نبود ...

مامانم به زور چایی به خوردم میده, من چایی  ن م ی خ و ر م !

بخدا دلم واسه حمیدم, جونه دلم یه ذره شده اونقدر که حد نداره, از صبح که بیدار شدم منتظرم صداشو بشنوم ولی ازش خبری نشد میدونم که خواب بوده ولی من این جور جیزا حالیم نیست, واسه همین بعداز ظهر که بهم زنگ زد جوابشو ندادم , برای بار دوم که زنگ زد میخواستم جواب بدم ولی قطع شد, بعدشم هر چی منتظر شدم زنگ نزد ... میدونم دلم داره بهونه گیری حمیدشو میکنه, ولی نمیدونم چی باعث میشه با یه دیوار محکم جلوشو بگیرم, خداجونم بغلم کن بذار تو آغوشت چشمامو ببندم و آروم بگیرم ... !

 

 

در غریبی ناله کردم, هیچ کس یادم نکرد

درقفس جان دادم, صیاد آزادم نکرد

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید

قفس برده به باغی, دلم و شاد کنید

خداروشکر فکر کنم حالم بهتر شده و دیگه اشکامم به انتها رسیده !

 نفسیم خیلی دوست دارم و ببخش که  گاهی اذییت میکنم !!!قلب

عزیزان طاعات وعباداتتون مورد مقبول حق تعالی ! التماس دعالبخند


وای خدا حالم خیلی بده الان از مسجد میام نماز جماعت خوندم یه خورده گریه کردم ولی هنوز کوله باری از غم رو دلمه  حمیدم دیشب خوردم کرد میدونم حالش خوب نبود ولی برام قابل درک نیست مگه باهم بودنمون اونقد ارزش داره که به خاطرش هر دومون اینجوری اذیتشیم هوس و شهوت دیگه حالمو بد میکنه من فقط این روزا میخوام روزه بگیرم و بندگی کنم و لی از لحظه ای که از مشهد اومدم زیز حرفم نزدم و نخواهم زد من ....نمی کنم هرگز بخاطرش به حمیدم دروغ میگم ولی اینکار و نمیکنم .

میخوام به حمیدم برسم میخوام خدام صدامو بشنوه و دعاهامو براورده کنه ایشالله این رو زا تموم میشه مگه نه خداجون مون عشقم حمیدمو هیچ وقت تنها نذار توفیق روزه گرفتن رو هم نصیبش بکن  دوست دارم خدای مهربونم (6مرداد شنبه ساعت یک و ربع )قلبعینک میرم که خوشخال بر گردم ایشاللهنیشخند

الهی فدای حمیدم بشم اله فداش بچسبم خیلی دوسش دارم خداجونم شوهرم حمید رو به تو سپردم و مواظبش باشماچ

[ ۱۳٩۱/٥/۱ ] [ ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ] [ fahimeh ] [ نظرات () ]