زندگی هنگامه ی فریادهاست وسرگذشت درگذشت یادهاست

سلام محتوای این وبلاگ قصه عشقولانه من ( متولد 19/7/69 ) و حمید جونمه (متولد 1/1/63 )!

خوشیم واسه دل خودمون

دستشو میگیرم و رهاتر از همیشه روحمونو به پرواز در میاریم, احساس  سبکبالی میکنیم و از زمین دور و دورتر میشیم به ابر ها میرسیم و یه تو قف کوتاه  و چشمامونو می بنیدم و روی ابرهای خیالمون شروع به قدم زدن می کنیم ...

چشمامونو باز میکنم و می ایستیم و بهش زل میزنم وتو سفیدی چشاش غرق میشم , صورتشو به لاله گوشم نزدیکتر میکنه, فهیمه جونم خیلی دوست دارم و من از ته قلبم خوشبختی رو احساس میکنم ... 

به زمین بر می گردیم و پر انژری تر از همیشه به زندگیمون تا ابد در کنار هم ادامه میدیم .قلب

 

 

من ونفسیم خوب و خوشحالیم, همه چیز عالی وقشنگه وهیچ غمی نداریم جز غم دوری و دلتنگی که اونم انشالله بعد ماه رمضون به پایان میرسه اون موقعست که با حمیدم کون خوشی رو پاره می کنیم, آی چه حالی میده همه لحظات زندگیتو کنار یارت باشی وبا هر نگاه ولبخندتش سرمست بشی قلب...

آخ جونم بسته ای که حمیدجونیم برام فرستاده فردا به دستم میرسه محتویاتش یه جفت کفش تابستونی از طرف نفسیم و پارچه که از طرف مادرشوهری !!!خجالت

منکه وقتی از حمیدم شنیدم مادرش برام پارچه خریده, هنک کردم اصلا فکرشو نمی کردم وکلی خوشحال شدم و همینکه به یادم بوده برام یه دنیا ارزش داره !

الان حمیدم بهم زنگید وبرای اینکه اذیتم کنه حرفامو تکرار میکرد منم غافلگیرش کردم و یهو بهش گفتم خداحافظ, اونم تکرار کرد و بلافاصله گوشی رو قطع کردم, ها ها ها کلی فاز داد, بعدش نفسیم دوباره زنگید وحرفیدیممژه ...

شب گذشته با حمیدم در مورد دوستم سامیه صحبت کردم, دوستم سامیه قرار بود با پسری ازدواج کنه که عقیم بود ولی با تمام مخالفت های خونواده سامیه بخاطر علاقش از مادرشدن گذشته بود ومی خواست با اون پسر ازدواج کنه, بعد از یه مدت بی خبری از هم پسره به سامیه گفته بود نمی خوام پاسوز من بشی واز مادر شدن محرومت کنم ولی سامیه همچنان مصرانه تصمیمی که گرفته بود رو دنبال میکرد وبا این وجود اون پسر ارتباطشو قطع کرد و تلاش های سامیه بی نتیجه بود ... خلاصه وقتی حمیدم آخرشو شنید موند چی بگه, واقعا متاسف شد واسه اون اون پسر و امثال اون که چه راحت  با زندگی یه دختر بازی می کنن و اینکه با قاطعییت بهم گفت شما هنوز پسرا رو خوب نشناختین به دلایلی اون پسر دیگه نمی خواسته با سامیه ادامه بده ویا شایدم پای یک نفر دیگه وسطه, پسرا تا حرف یکی بهتر از قبلی میاد وسط دیگه به هیچی فکر نمی کنن و دنبال هوس تازشون میرن وحتی تا جایی پیش رفت که شاید اصلا پسره عقیم نبوده واین بازی رو راه انداخته تا سامیه ازش کنده بشه !

فکر کردن به حرفای حمیدم منو به یقین میرسوند که حمیدم درست میگه یادمه قبلا از سامیه شنیده بودم که پسره از اول موضوع عقیم بودنشو مطرح نکرده بود با اینکه اون دو تا از اولشم قصدشون از دواج بوده ... بگذریم منکه واقعا خوشحالم واسه سامیه جونم و انشالله این شرایط و بگذرونه وهمه چی رو با خودش تموم کنه و دوباره بشه همون سامیه شاد وسر حال, نکه تقی به توقی میخوره به زمین وآسمون بدوبیراه بگه !

این روزا مامانم خیلی بهم گیر میده, نمونش اینقد نخواب, اینقد پشت کامپیوتر نشین و وقتتو تلف نکن و ... که با شنیدنشون مخم صوت می کشه !عصبانی

به نظرم دیشب, شب آروم وشیکی بود و با نفسیم در مورد همه چی حرفیدیم و خوش بودیم و هیچ ناراحتی بینمون پیش نیومد ومهمتر از همه که بنده سرحال بودم وچرت نمی زدم !

خداجونم شکر گذارتم همیشه همیشه !ماچ

[ ۱۳٩۱/٤/٢٧ ] [ ٤:۳٦ ‎ب.ظ ] [ fahimeh ] [ نظرات () ]