زندگی هنگامه ی فریادهاست وسرگذشت درگذشت یادهاست

سلام محتوای این وبلاگ قصه عشقولانه من ( متولد 19/7/69 ) و حمید جونمه (متولد 1/1/63 )!

همه چیز با تو قشنگه !

لبه پنجره عادت زانو به بغل گرفته ام دلم بدجور هوای تازه می خواهد, دلهره عجیبی دارم که مانعم می شود تا پنجره را باز کنم, بعد از ساعت ها درگیری با خودم تمام قوامو جمع می کنم وچشمامو می بندم وپنجره رو باز می کنم ...

چشمامو اروم آروم باز می کنم وتو رو می بینم آره حمیدمه اونم چهار زانو بر زمین نشسته که با دیدن من یهو از جاش بلند میشه , انگار هنوز باورش نشده که منم  فهیمه جونش, انگار به خودش اومده داره به سمتم میدوه, الان روبرومه و برام فراتر از یه عادت دوست داشتنیه, با تمام وجودم در آغوشش می گیرم وسرمو به سینش تکیه میدم, نوازشم میکنه وبا یه لحن آشنا از م می پرسه هنوزم مثل قبل دوسم داری!؟ و من سرمو از رو سینش برمی دارم و به اون نگاه بچه گونش که منتظر پاسخمه زل میزنم …

نگاهشو منتظر نمی ذارم وبا تمام حسی که بهش دارم و از اعماق وجودم نشئت میگیره, میگم دوست دارم حمیدم عزیزتر از جونم و مطمئن باش این حسم تا ابد تغییر ناپذیر!قلبماچبغل

 

 

همه ناراحتی های شب گذشته از یادمون رفت درسته به زبونشون اوردیم ولی خدارو شکر, همه چی به خوبی گذشت, فقط یه چیزی حمیدم باز گذشتمو ورق زد و از م یه سوالی پرسید که متاسفانه مجبور شدم دروغ بگم, آخه اگه راستشو می گفتم میدونم اونقد بهش فشار میومد که حتی ممکن بود مثل شب گذشته دوباره حالش بد بشه, درسته دروغم و اشتباهاتم و انکار نمی کنم ولی دروغی که گفتم فقط به خاطر خودش بوده وبس !

مستثنی این حرفا تا تونستیم از آیندمون حرف زدیم حمیدم منتظر شرکت حقوقشو تو حسابش بریزه وتا آخر ماه رمضون همه کاراشو بکنه و برای همیشه از بندر و خونوادش کنده بشه وبیاد, بابت کارشم هر روز یه تصمیم تازه میگیره از باز کردن مغازه پوشاک گرفته تا کافینت و... و حالا هم خیاطی !!!

قراره بهش کمک کنم آخه بنده خیاطم, البته الان دانشجوی ترم چهار مهندسی مدیریت پروژه هم هستم ولی چه دانشجویی فقط پولمو میریزم دور چهار ترممو هم مشروط شدم طوریکه دیگه هیچ انگیزه ای واسه ادامه دادن ندارم ولی حمیدم میگه ایشالله رفتیم سر خونه زندگیمون ) تعجب نکنین حمیدم بیاد و بعد از یه مجلس خواستگاری رسمی اونم بخاطر فامیل بعدش بلافاصله عقد وشیرینی خوری میگیریم و در عرض یه ماه خونه و زندگیمون رو به کمک هم میسازیم وبعدش یه ماه عسله توپ ایران گردی  میریم  وامدنی یه جشن خودمونی و زندگی عاشقانمونو شروع می کنیم البته اگه خداجونم بخواد ایشالله که میخواد وهمه چی اونجور که میخواییم پیش میره منکه دلم روشن)  خودم بهت کمک میکنم که درستو تموم کنی وبهت اجازه نمیدم کنار بکشی !!!

حمیدم این صدای تپش قلب منه گوش کن, بدون عزیزتر از جانم این نفسهامو با دل وجونم به تو هدیه میکنم تا بهت امید به زندگی ببخشه  و محکمتر از همیشه  برای آینده ای که پیش رو داریم قدم برداری !

[ ۱۳٩۱/٤/٢٥ ] [ ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ] [ fahimeh ] [ نظرات () ]