زندگی هنگامه ی فریادهاست وسرگذشت درگذشت یادهاست

سلام محتوای این وبلاگ قصه عشقولانه من ( متولد 19/7/69 ) و حمید جونمه (متولد 1/1/63 )!

یه شب سخت

دردمو به کی بگم به حمیدم که تحمل شنیدنشو نداره وداغون میشه آخه به کی بگم اوراق شدم زوارم در رفت ! یه شب سخت و پشت سر گذاشتم بعد از اون همه بیداری و حرف زدن آخرش اونی که نباید می شد, شد ضدحال خوردیم !

دیشب باز با نادونیام اشکای حمیدمو دراوردم وبالا اورد و بدتر از همه اونقد رو اعصابش رفتم که حتی تشنج گرفت واز حال رفت و بیهوش شد ...

من حمیدمو خیلی دوسش دارم میدونم اونم همین طوره ولی گاهی نمی دونم چرا زبون همدیگر رو نمی فهمیم وفقط باعث آزار همدیگه میشیم بخصوص که  الان از هم دوریم اوضاع سختر شده از یه طرف دلتنگی هامون که فعلا راحلی نداره واز طرف دیگه بحثای بیخودمون ...

منم تحملم کم شده, اعصاب خیلی چیزا رو ندارم!

صبح به حمیدم زنگ زدم خیر سرم میخواستم ناراحتیشو کمتر کنم, ولی بهتر که نشد حالش بدتر از قبل شد, آخر سرم بهم گفت دیگه باهات حرف نمیزنم ...

خداجونم تو روبه قرآن مواظب حمیدم باش و تنهاش نذار منم قول میدم دیگه باهاش بحث نکنم و هر چی گفت میگم چشم عزیزدلم!!

الان نفسیم خوابه امیدوارم بعد از اینکه از خواب بیدار شد دیگه هیچ دردی نداشته باشه و شاد وشنگول بهم زنگ بزنه منو بخشیده باشه ...!

 

بشنو همسفر من

 

با هم رهسپار راه دردیم

 

با هم لحظه ها را گریه کردیم

 

ما در بی صدای بی صدای گریه کردیم

 

ما از عبور تلخ لحظه قصه ساختیم

 

شاید دراین راه اگر با هم بمانیم

 

وقت رسیدن شعر خوشبختی بخوانیم.

خداجون همه عاشقا رو بهم برسون من و حمیدم رو هم فراموش نکن!

 

[ ۱۳٩۱/٤/٢٤ ] [ ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ] [ fahimeh ] [ نظرات () ]