زندگی هنگامه ی فریادهاست وسرگذشت درگذشت یادهاست

سلام محتوای این وبلاگ قصه عشقولانه من ( متولد 19/7/69 ) و حمید جونمه (متولد 1/1/63 )!

اعتراف نامه

سلام ...

خسته و آبکش شده مشکلاتمو , دیگه نایی برام نمونده تا یه قدم دیگه به سمت خونمون بردارم. هیچی طبق میل من پیش نمیره آخه چرا خداجون ...

زمین و آسمونم شاهد بدبختیام هستن , گریه میکنم و ناله میکنم...

هیچکی نیست پای دردو دلم بشینه و درکم کنه... هیجکی!

میخوام به این تنهاییم ادامه بدم و دیگه سراغش نرم و حتی حالشو از کسی هم نپرسم . بخت و اقبالم روی خوبی بهم نشون نداد از کسی نمی تونم گله ای داشته باشم جز خودم!

سعی کردم روزای بهتری رو در کنارش بسازم ولی هر بار خرابتر شد و من احساس خوشبختی رو تو خودم کشتم و آخرشم به این نتیجه رسیدم من و خوشبختی دو قطب مخاف همیم , دوخط موازی که هیچ نقط عطفی ندارن.

کاش سهراب سپهری اینجا بود اونوقت از زبون خودش شعرشو می شنیدیم و روحمون جلا پیدا می کرد...

پشت دریاها شهری است, قایقی خواهم ساخت...

بی خیال کون لق این دنیا سعی میکنم از این جدایی ها لذت ببرم.

 

[ ۱۳٩٢/٤/٦ ] [ ٩:٤٧ ‎ق.ظ ] [ fahimeh ] [ نظرات () ]