زندگی هنگامه ی فریادهاست وسرگذشت درگذشت یادهاست

سلام محتوای این وبلاگ قصه عشقولانه من ( متولد 19/7/69 ) و حمید جونمه (متولد 1/1/63 )!

نقطه سر خط...

 

سلام چند برگه از قصه عشقولانه من ( متولد 19/7/69 ) و حمید جونمه (متولد 1/1/63 )!

 قصه ما از 19/1/91 آغاز شد و26/1/91 من وحمید واسه تمام عمرمون مال هم شدیم.

 قصه مونو از زبون عزیز دلم می نویسم...

 پسری  تو چت دنبال یه دختری میگشت که از هر جای ایران باشه به غیر ازجنوب و محل سکونتش که بندرعباس,  تا اینکه یه روزبا دختری از خراسان آشنا شدویه دل نه صد دل عاشق سادگی وروراستی اون دخترشد, این آشناییش با عشقش درست زمانی بود که تازه یه تصادف سخت رو پشت سر گذاشته بود و چهرش کاملا تو تصادف پر از جراحت بود, ولی با این وجود تصمیم گرفت برای اثبات عشقش به دختر, به خراسان بیاد...

 بقیشو از زبون خودم بشنو... حمیدم به دیدنم اومد, لحظه ای که دیدمش اونم بااون چهره خیلی جا خوردم, وقتی منو تو خودم دید دوزاریش افتاد که دلخورم چرا هیچی در مورد تصادفش بهم نگفته بود...

 حمید : میدونستم از دیدن این چهرم جا میخوری ولی برام مهم بود که منو با این چهره ببینی وبخوای, مطمئن باش این زخمای رو صورتم خوب میشن, برای اینکه خیالتو راحت کنم قبل از اومدنم به اینجا, پیش چند متخصص پوست رفتم  از نظرشون این زخمای رو صورتم سطحی و خیلی زود خوب میشه ...

 خودم : تو اون لحظه دقیقتر که به چهرش نگاه کردم با ارزشترین چیزای دنیا رو دیدم که دیگه زخمای رو صورتش برام مهم نبود, خلاصه تصمیمو گرفتم با حمیدم قرار گذاشتیم واسه تمام عمرو خلاصه همون روز حمیدجونیم انگشتری که برام خریده بود و بهم داد, نمیدونین چقد انگشترمو دوسش دارم و برام ارزش داره, روز بعدش منم یه انگشتر واسه حمیدم خریدم, لحظه ای که حمیدم انگشتر تو دستم کرد از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم,حمیدمم مطمئنم حس و حالش کمتر از من نبود, من وحمیدم نامزد شدیم ...

 هر روز با هم میرفتیم بیرون وخرید واز لحظه لحظه ای که کنار هم بودیم لذت میبردیم, روزا به سرعت گذشت...

 حمید : عزیزدلم باید برم و یه سری کارمونده  دارم که باید انجامشون بدم وبهت قول میدم خیلی سریع برگردم وبرای همیشه کنارت بمونم...

خودم : لحظه خداحافظی رسید و برای آخرین بار همدیگر رو در آغوش گرفتیم هر دومون سعی میکردیم جلوی ریختن اشکامونو بگیریم بخصوص حمیدم ... جونه دلم 7/2/91 از پیشم رفت!

از این به بعد تمام حرفام و دلتنگیام رو اینجا می نویسم, خیلی خوشحالم!!!لبخند

بخصوص از حمید جونیم براتون میگم الهی فداش بچسبم دلم واسش اندازه نوک یه گنجیشک شده!قلب

حمیدم عاشقانه می خوامت, نفسیم دوست دارم خیلی زیاد!

 

[ ۱۳٩۱/٤/٢۳ ] [ ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ] [ fahimeh ] [ نظرات () ]