زندگی هنگامه ی فریادهاست وسرگذشت درگذشت یادهاست

سلام محتوای این وبلاگ قصه عشقولانه من ( متولد 19/7/69 ) و حمید جونمه (متولد 1/1/63 )!

جون جونی من , حمیدم عاشقتم ...

سلام دوستان وبلاگی خوبم حالتون چطوره ؟؟؟

نازنینای من استشمام بوی عطر خوش عید فطر از پنجره ملکوتی رمضان گوارای وجود پاکتان !ماچ

اول از همه از امروز صبح براتون بگم که طبق سال های پیش مامیم بیدارم کرد که بریم جایگاه نماز جمعه برای اقامه نماز عید فطر ,علیرغم اینکه حس و حالش رو نداشتم خودمو آماده کردم و بابام ما رو رسوند , نا گفته نمونه که این اولین سالی هست که توفیق شرکت تو نماز عید فطر نصیبمون شده آخه هر سال خواب می موندیم و تا می رسیدیم نماز تموم شده بود و حتی به خطبه هاشم نمی رسیدیم و مثل ضایع ها راه خونه رو در پیش می گرفتیم ولی خب امسال با اونکه یه کوچلو هم قصد رفتن نداشتم , همه چی خودش جور شد ...لبخند

امروز به تمام دوستام هم با یه اسمس خوشگل عید رو تبریک گفتم ...

بعدش هم یه کوچلو لالا کردم و با صدای زنگ شوهریم ساعت 12:30 از خواب بیدار شدم , البته تو خوابم کلی دلم واسه نفسیم تنگ شده بود و بعد از حرفیدن با شوهریم دیگه کاملا خواب از سرم پرید و دوباره سرحال شدم , بماند که منو شوهریم شب و کلی با هم حرفیده بودیم و دم دمای صبح از هم خداحافظی کردیم .

خلاصه ناهار هم آجیم اینا اومدن خونمون و بعد از صرف نهار بنده زحمت کشیدم و ظرف ها رو شستم و بعد یه استراحت , تصمیم گرفتیم بزنیم بیرون و خوش بگذرونیم ولی خب نمیدونم چشم شد لحظه آخر نظرم عوض شد و لباسام رو دراوردم گفتم شما برین من حالشو ندارم ...سوال

گوش دادن به موزیک اونم تو تنهایی بهم حسابی چسبید و تصمیم گرفتم بیام اینجا چرتد وپرت بنویسم و شما هم بخونین ... حرف دلتون رو گفتم مگه نه !؟چشمک

وای داشت یادم میرفت این چند روز اخیر مهمترین کاری که انجام دادم این بود که ترتیب یه ختم قرآن رو بین دوستام روز جمعه پایانی ماه رمضون دادم , عشقمم تو این ختم همراهیم کرد الهی من فداش بچسبم !

یه حرفای نگفته  بین من و حمیدم که حتی یه ذره هم فکر نمی کردم مهم باشه ولی حمیدم رو بهم ریخت , بذارین براتون بگم سر قضیه دوستم مهشید که مطلقست , من به حمید نگفته بودم که مهشید با یه پسره صیغه کرده در کل خب من و سننه , ولی حمید کلیک کرد که باید همون موقع در مورد دوستت ازت پرسیدم همه چی رو در موردش بهم می گفتی خلاصه بحثمون بالا گرفت و منم از دهنم در رفت واز مهشید طرفداری کردم درسته با کارش هیچ وقت موافق نیستم ولی اینو خوب میدونم اگه این پسره تو زندگیش نبود الان اوضاع مهشید که خونوادش در حقش اصلا احساس مسئولیت نمی کنن خیلی افتضاح تر از الان بود , چون پسره عاشق مهشید و از همه لحاظ مهشید رو ساپورت می کنه و حتی از مهشید شنیدم که با اونکه خونوادش فکر و ذکرشون ازدواج اونه ولی اون جلو خونوادش وایستاده که قصد ازدواج نداره و ...

البته بنده کی باشم که در مورد آدما و شرایط و کاراشون قضاوت کنم ولی خب مهشید می تونست یه راه دیگه رو هم برای زندگیش انتخاب کنه درسته مشکلات صد راهش بیشتر میشد ولی خب ... بگذریم خدا عاقبت همه مارو به خیر بگذرونه , الهی آمین !

به خاطر حمیدم رابطم رو با مهشید کمتر کردم چون خواسته نفسیم برام ارزشمندتره و به هیچ وجه نمی خوام سر این مسائل مزخرف میونمون کدورت ایجاد بشه !!!

از اینا همه گذشته الان همه چی آرومه , فقط من و عشقم این عید و خیلی دوست داشتیم کنار هم باشیم ولی هرچی عشقم بالا و پایین کرد جور نشد به خاطر همینم یه خورده از نظر روحی بهم ریختیم بخصوص عشقم , آخه میدونین اومدن حمیدم و چند روز موندنش اینجا به قول خودش تحمل دوری دوباره رو برامون غیر ممکن میکرد و اگه قرار براومدن هست  نباید برگشتی در کار باشه پس یه خورده دیگه صبر می کنیم تا کارامون روبراه بشه و عشقم برای همیشه پیشم بیاد , ایشالله !!!

دوستای گل و مهربونم تو دعاهاتون ما رو هم فراموش نکنیدچون سخت محتاجیم به دعا ...

از فردا باید بیشتر برای خیاطیم وقت بذارم تا شرمنده مشتریام نشم , اولین قدم هم که باید بردارم اینه که ساعت خوابمو تغییر بدم و صبحا زودتر از خواب بیدار بشم که اونم حتما میتونم ...!؟نیشخند

 

 

یه بغض کوچلو نوشت : فهیمه از ته دلش از خدای مهربونش خواست که هموطنای زلزله زدمون توی این عید غماشون رو از یاد برده باشن و به زندگی امیدوارتر از دیروزشون باشن , ایشالله !ناراحت

یه قلب مهربون نوشت : فهیمه از ته دلش از خدای تمام خوبی ها خواست که دوستاش چه دوستای وبلاگیش و غیروبلاگیش دلشون سرشاز از محبت باشه بخصوص محبت همسر و خونوادشون !فرشته

یه عشق پاک نوشت : برام بهترینی حمیدم اینو مطمئنم من و تو برای هم ساخته شدیم برای زندگی در کنار هم , این روزا ایشالله خیلی زود زود تموم میشه و خدا باهامونه و حضورش رو توی زندگیمون  بیشتر از هر موقعی احساس میکنم و ببخش که اون شب حرف از نا امیدی زدم , فقط یه کوچلو بهم ریخته بودم دیگه هیچ وقت حرفی از نا امیدی نمی زنم بهت قول میدم ...!قلب

[ ۱۳٩۱/٥/٢٩ ] [ ٩:۱٥ ‎ب.ظ ] [ fahimeh ] [ نظرات () ]