زندگی هنگامه ی فریادهاست وسرگذشت درگذشت یادهاست

سلام محتوای این وبلاگ قصه عشقولانه من ( متولد 19/7/69 ) و حمید جونمه (متولد 1/1/63 )!

چند روزی که گذشت :

سلام دوست جونیام آتناجون و منه عاشق و زن آقا سید و رعنا جون و...

طاعات و عباداتتون قبول باشه , خوب هستین خوشگملای من ؟؟؟

منکه بدجور دلتنگ حمیدمم , تو رو خدا دوستای گلم میگن دعا در حق دیگران زودتر مستجاب میشه من برای شما دعا می کنم شما هم برای من !

دوسمتون دالم خیلی زیاد ...ماچ

شب نوزدهم که روزش سه شنبه بود آجی جونم افطاری داشت و بعد افطاری هم مراسم , مامانیم از صبح واسه کمک خونه آجی زهرام بود و قرار بود منم بهشون ملحق بشم , ولی متاسفانه بنده ساعت شش خوابم برد و با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم , صدای عصبانی خواهرم کاملا خواب رو از چشام پروند ... حقم داشت که عصبانی باشه نزدیک افطار بود , خلاصه باباییم منو خونه آجی برد , آجیمم که حسابی دلخور ... ولی منم ماشالله روم زیاد و اصلا به روی خودم نیووردم ...

دست گل مامانی و خاله و زنداییم درد نکنه اونا همه کارا رو انجام داده بودن ... همه چیز عالی و باب دل آجیمپیش رفت , بعد افطار هم بیشتر خانما برای مراسم موندن و بعد نماز مراسم شروع شد ...

مراسم ساعت دوازده تموم شد منکه احساس سبکی می کردم آخه چند روز بود هوای دلم ابری بود و اونشب حسابی بارید , البته بماند پذیرایی از مهمونا که شامل چای و میوه و ... در طی مراسم بعهده من بود و منم یجورایی سهم خودم رو انجام دادم و آجیمم دیگه از دستم دلخور نبود و مهم تر از همه قشنگای من برای همتون دعا کردم !!!

پنجشنبه بعد از مدت ها به همراه مامان و داداش حمیدم رفتیم زیارت سرخاک اموات , خدا همه امواتتون رو بیامرزه , اول از همه رفتیم سر خاک داییم که یک سال و پنج ماه که از میون ما رفته , بدجور بغض راه گلمو گرفته بود ولی دوست نداشتم که اشکام سرازیر بشه ,  در همین حین هم آقاییم زنگید که کجایی و ...

بعدش  رفتیم سر خاک پدربزرگم البته من و داداشم ! مامانم گفت این دو قدمو پیاده میاد و از ما جدا شد , واقعا خجالت داره  سنگ قبر پدربزرگمو با چه مکافاتی پیدا کردیم من و داداشم هر دومون از هم پرت تر !خنده

مامانیمم بهمون پیوست البته ایشون قبلش سر خاک داییم که شهید شده  رفته بود , خلاصه  سر خاک دایی شهیدمم رفتیم  و بعدش به همراه مامانم  به سمت امام زاده حمزه رضا راهی شدیم و ... بعد زیارتم به داداشم پیوستیم که برگردیم , ولی متاسفانه توی  ترافیک گیر افتادیم و بعد از کلی معطلی راه باز شد ...

سر راهمون یه سر به خونه آجی زدیم و احوال پرسی ولی چون مهمون داشت داخل نرفتیم و به سمت خونه حرکت کردیم .

شبشم که شب بیست و یکم بود رفتیم مصلای نماز جمعه , نمی دونم چرا هرچی به خودم فشار اوردم  یه قطره اشکم از چشام نیومد ... مراسم خیلی دیر تموم شد طوریکه تا رسیدیم خونه نزدیک سه بود و باید سحری میخوردیم ...

وای چشتون روز بد نبینه آقاییم تا اون ساعت  نخوابیده بود وانتظارمو می کشید حسابی از دستم شاکی بود که چرا بهش خبر ندادم که مراسم اینقدر طول میکشه , حقم داشت ولی خب من نادون حواسم به ساعت نبود ...

 خلاصه معذرت خواهی و اونقده قربون صدقه آقاییم رفتم  و ... تا اینکه عزیزدلم بعد یه ساعت باهام آشتی کرد بماند که اون یه ساعت منو به غلط کردن انداخته بود ولی خب خوبیش اینه که وقتی آشتی می کنیم دیگه همه دلخوریا از یادمون میره , بعدش  ماچ ماچ بازی و با عشقم حرفای عشقولانه زدیم تا شارژ شوهریم به پیسی افتاد و بوس و شب بخیر و لالا ...بغل

بسلامتی داداش مجیدم دیروز صبح که بیست و یکم بود راهی خدمت سربازی شد ... بلافاصله بعد از بدرقه کردن داداش مجیدم مامانم دست به کار شد که آش پشت پاشو درست کنه , به خاطر همین شال و کلاه کرد و رفت خونه آجیم و از اونجا هم به همراه آجیم برای خرید مواد مورد نیاز برای آش به بازار رفته بودن و بعد خریدم اومدن خونه و من مفت خورم به کار گرفتن ومنم تو پاک کردن سبزی ها کمکشون کردم و ... نزدیک افطار آشمون آماده شد و داخل ظرف ها ریختیم و بنده تزئینشون می کردم و مامی آشارو پخش می کرد , جاتون خالی آش واقعا خوردن داشت خیلی خوشمزه شده بود  , دست پخت مامیم ایول داره !!!

میگما جای منم حسابی گشاد شده , آخه من و داداش مجیدم اصلا آبمون توی یه جوب نمیره , تو کارام خیلی دخالت می کنه و ازم ایراد می گیره و ... بهتر حالا بذار یه خورده سختی بکشه تا قدر بدونه هر چند پوست کلف تر از این حرفاست !

با اونکه کار خاصی نکرده بودم احساس خستگی می کردم و زودتر از همیشه خوابیدم تا وقتی حمیدم بهم زنگید سرحال باشم , نمی دونین چقدر دلتنگ حمیدمم اونقد که حد نداره , بخدا کم اوردم ولی بخاطر حمیدم دم نمی زنم تا درد دلشو بیشتر نکنم "میگه فهیمه اگه تو بگی کم اوردی و بریدی من باید چی بگم بخدا این روزا برام بد ترین روزای عمرمه و دارم تمام سعیمو میکنم که بیام پیشت پس ته دلمو خالی نکن و بهم انرژی بده تا بتونم تحمل کنم" خدایا همه عاشقایی رو که از هم دورن رو بهم برسون و من و حمیدمم رو همینطور ...   الهی آمین !!!

خداروشکر که من و حمیدم همیشه با هم در تماسیم واین یه خورده از دلتنگیامون کم میکنه البته بخاطر کم کردن هزینه مکالممون بیشتر شبا باهم حرف می زنیم و تا بتونیم مدت زمان بیشتری رو باهم باشیم البته از طرح های ایرانسلم استفاده می کنیم ولی خب شب با روزش یه ده تومنی میره تو جیب ایرانسل , ولی اگه پیش هم بودیم می تونستیم این پولو پس انداز کنیم , بی خیال جونمون سلامت !

ایشالله خیلی زود میام اینجا می نویسم که حمیدم داره میاد و از زندگی که قراره با هم شروع کنیم براتون می نویسم , ایشالله !

 

 

فانی)

عاشقی درخانه معشوقی راکوفت.

جواب شنید:کیست؟

گفت:من.

صداازپشت درگفت:بروکسی خانه نیست.

جوان رفت وچندی خودرادرعشق پخته کرد.

سال بعدبازگشت وچون ازنوبردرکوفت،

جواب آمدکیست؟این بارگفت:تو

ودربازشد.

عزیزای من بهتون افتخار آفرینی جوونای غیور هموطنمون رو در المپیک 2012 رو تبریک میگم .

کمال همدردی رو هم با هموطنان زلزله زده آذربایجان دارم و ایشالله خداجون تو این شرایط تنهاشون نمیذاره و ما هم از هر کمکی به این هموطنامون دریغ نمی کنیم و تو این شبای عزیز دعای خیرمون پشت و پناهشونه.ناراحت

[ ۱۳٩۱/٥/٢٢ ] [ ۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ fahimeh ] [ نظرات () ]