زندگی هنگامه ی فریادهاست وسرگذشت درگذشت یادهاست

سلام محتوای این وبلاگ قصه عشقولانه من ( متولد 19/7/69 ) و حمید جونمه (متولد 1/1/63 )!

جون جونی من , حمیدم عاشقتم ...

سلام دوستان وبلاگی خوبم حالتون چطوره ؟؟؟

نازنینای من استشمام بوی عطر خوش عید فطر از پنجره ملکوتی رمضان گوارای وجود پاکتان !ماچ

اول از همه از امروز صبح براتون بگم که طبق سال های پیش مامیم بیدارم کرد که بریم جایگاه نماز جمعه برای اقامه نماز عید فطر ,علیرغم اینکه حس و حالش رو نداشتم خودمو آماده کردم و بابام ما رو رسوند , نا گفته نمونه که این اولین سالی هست که توفیق شرکت تو نماز عید فطر نصیبمون شده آخه هر سال خواب می موندیم و تا می رسیدیم نماز تموم شده بود و حتی به خطبه هاشم نمی رسیدیم و مثل ضایع ها راه خونه رو در پیش می گرفتیم ولی خب امسال با اونکه یه کوچلو هم قصد رفتن نداشتم , همه چی خودش جور شد ...لبخند

امروز به تمام دوستام هم با یه اسمس خوشگل عید رو تبریک گفتم ...

بعدش هم یه کوچلو لالا کردم و با صدای زنگ شوهریم ساعت 12:30 از خواب بیدار شدم , البته تو خوابم کلی دلم واسه نفسیم تنگ شده بود و بعد از حرفیدن با شوهریم دیگه کاملا خواب از سرم پرید و دوباره سرحال شدم , بماند که منو شوهریم شب و کلی با هم حرفیده بودیم و دم دمای صبح از هم خداحافظی کردیم .

خلاصه ناهار هم آجیم اینا اومدن خونمون و بعد از صرف نهار بنده زحمت کشیدم و ظرف ها رو شستم و بعد یه استراحت , تصمیم گرفتیم بزنیم بیرون و خوش بگذرونیم ولی خب نمیدونم چشم شد لحظه آخر نظرم عوض شد و لباسام رو دراوردم گفتم شما برین من حالشو ندارم ...سوال

گوش دادن به موزیک اونم تو تنهایی بهم حسابی چسبید و تصمیم گرفتم بیام اینجا چرتد وپرت بنویسم و شما هم بخونین ... حرف دلتون رو گفتم مگه نه !؟چشمک

وای داشت یادم میرفت این چند روز اخیر مهمترین کاری که انجام دادم این بود که ترتیب یه ختم قرآن رو بین دوستام روز جمعه پایانی ماه رمضون دادم , عشقمم تو این ختم همراهیم کرد الهی من فداش بچسبم !

یه حرفای نگفته  بین من و حمیدم که حتی یه ذره هم فکر نمی کردم مهم باشه ولی حمیدم رو بهم ریخت , بذارین براتون بگم سر قضیه دوستم مهشید که مطلقست , من به حمید نگفته بودم که مهشید با یه پسره صیغه کرده در کل خب من و سننه , ولی حمید کلیک کرد که باید همون موقع در مورد دوستت ازت پرسیدم همه چی رو در موردش بهم می گفتی خلاصه بحثمون بالا گرفت و منم از دهنم در رفت واز مهشید طرفداری کردم درسته با کارش هیچ وقت موافق نیستم ولی اینو خوب میدونم اگه این پسره تو زندگیش نبود الان اوضاع مهشید که خونوادش در حقش اصلا احساس مسئولیت نمی کنن خیلی افتضاح تر از الان بود , چون پسره عاشق مهشید و از همه لحاظ مهشید رو ساپورت می کنه و حتی از مهشید شنیدم که با اونکه خونوادش فکر و ذکرشون ازدواج اونه ولی اون جلو خونوادش وایستاده که قصد ازدواج نداره و ...

البته بنده کی باشم که در مورد آدما و شرایط و کاراشون قضاوت کنم ولی خب مهشید می تونست یه راه دیگه رو هم برای زندگیش انتخاب کنه درسته مشکلات صد راهش بیشتر میشد ولی خب ... بگذریم خدا عاقبت همه مارو به خیر بگذرونه , الهی آمین !

به خاطر حمیدم رابطم رو با مهشید کمتر کردم چون خواسته نفسیم برام ارزشمندتره و به هیچ وجه نمی خوام سر این مسائل مزخرف میونمون کدورت ایجاد بشه !!!

از اینا همه گذشته الان همه چی آرومه , فقط من و عشقم این عید و خیلی دوست داشتیم کنار هم باشیم ولی هرچی عشقم بالا و پایین کرد جور نشد به خاطر همینم یه خورده از نظر روحی بهم ریختیم بخصوص عشقم , آخه میدونین اومدن حمیدم و چند روز موندنش اینجا به قول خودش تحمل دوری دوباره رو برامون غیر ممکن میکرد و اگه قرار براومدن هست  نباید برگشتی در کار باشه پس یه خورده دیگه صبر می کنیم تا کارامون روبراه بشه و عشقم برای همیشه پیشم بیاد , ایشالله !!!

دوستای گل و مهربونم تو دعاهاتون ما رو هم فراموش نکنیدچون سخت محتاجیم به دعا ...

از فردا باید بیشتر برای خیاطیم وقت بذارم تا شرمنده مشتریام نشم , اولین قدم هم که باید بردارم اینه که ساعت خوابمو تغییر بدم و صبحا زودتر از خواب بیدار بشم که اونم حتما میتونم ...!؟نیشخند

 

 

یه بغض کوچلو نوشت : فهیمه از ته دلش از خدای مهربونش خواست که هموطنای زلزله زدمون توی این عید غماشون رو از یاد برده باشن و به زندگی امیدوارتر از دیروزشون باشن , ایشالله !ناراحت

یه قلب مهربون نوشت : فهیمه از ته دلش از خدای تمام خوبی ها خواست که دوستاش چه دوستای وبلاگیش و غیروبلاگیش دلشون سرشاز از محبت باشه بخصوص محبت همسر و خونوادشون !فرشته

یه عشق پاک نوشت : برام بهترینی حمیدم اینو مطمئنم من و تو برای هم ساخته شدیم برای زندگی در کنار هم , این روزا ایشالله خیلی زود زود تموم میشه و خدا باهامونه و حضورش رو توی زندگیمون  بیشتر از هر موقعی احساس میکنم و ببخش که اون شب حرف از نا امیدی زدم , فقط یه کوچلو بهم ریخته بودم دیگه هیچ وقت حرفی از نا امیدی نمی زنم بهت قول میدم ...!قلب

[ ۱۳٩۱/٥/٢٩ ] [ ٩:۱٥ ‎ب.ظ ] [ fahimeh ] [ نظرات () ]
چند روزی که گذشت :

سلام دوست جونیام آتناجون و منه عاشق و زن آقا سید و رعنا جون و...

طاعات و عباداتتون قبول باشه , خوب هستین خوشگملای من ؟؟؟

منکه بدجور دلتنگ حمیدمم , تو رو خدا دوستای گلم میگن دعا در حق دیگران زودتر مستجاب میشه من برای شما دعا می کنم شما هم برای من !

دوسمتون دالم خیلی زیاد ...ماچ

شب نوزدهم که روزش سه شنبه بود آجی جونم افطاری داشت و بعد افطاری هم مراسم , مامانیم از صبح واسه کمک خونه آجی زهرام بود و قرار بود منم بهشون ملحق بشم , ولی متاسفانه بنده ساعت شش خوابم برد و با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم , صدای عصبانی خواهرم کاملا خواب رو از چشام پروند ... حقم داشت که عصبانی باشه نزدیک افطار بود , خلاصه باباییم منو خونه آجی برد , آجیمم که حسابی دلخور ... ولی منم ماشالله روم زیاد و اصلا به روی خودم نیووردم ...

دست گل مامانی و خاله و زنداییم درد نکنه اونا همه کارا رو انجام داده بودن ... همه چیز عالی و باب دل آجیمپیش رفت , بعد افطار هم بیشتر خانما برای مراسم موندن و بعد نماز مراسم شروع شد ...

مراسم ساعت دوازده تموم شد منکه احساس سبکی می کردم آخه چند روز بود هوای دلم ابری بود و اونشب حسابی بارید , البته بماند پذیرایی از مهمونا که شامل چای و میوه و ... در طی مراسم بعهده من بود و منم یجورایی سهم خودم رو انجام دادم و آجیمم دیگه از دستم دلخور نبود و مهم تر از همه قشنگای من برای همتون دعا کردم !!!

پنجشنبه بعد از مدت ها به همراه مامان و داداش حمیدم رفتیم زیارت سرخاک اموات , خدا همه امواتتون رو بیامرزه , اول از همه رفتیم سر خاک داییم که یک سال و پنج ماه که از میون ما رفته , بدجور بغض راه گلمو گرفته بود ولی دوست نداشتم که اشکام سرازیر بشه ,  در همین حین هم آقاییم زنگید که کجایی و ...

بعدش  رفتیم سر خاک پدربزرگم البته من و داداشم ! مامانم گفت این دو قدمو پیاده میاد و از ما جدا شد , واقعا خجالت داره  سنگ قبر پدربزرگمو با چه مکافاتی پیدا کردیم من و داداشم هر دومون از هم پرت تر !خنده

مامانیمم بهمون پیوست البته ایشون قبلش سر خاک داییم که شهید شده  رفته بود , خلاصه  سر خاک دایی شهیدمم رفتیم  و بعدش به همراه مامانم  به سمت امام زاده حمزه رضا راهی شدیم و ... بعد زیارتم به داداشم پیوستیم که برگردیم , ولی متاسفانه توی  ترافیک گیر افتادیم و بعد از کلی معطلی راه باز شد ...

سر راهمون یه سر به خونه آجی زدیم و احوال پرسی ولی چون مهمون داشت داخل نرفتیم و به سمت خونه حرکت کردیم .

شبشم که شب بیست و یکم بود رفتیم مصلای نماز جمعه , نمی دونم چرا هرچی به خودم فشار اوردم  یه قطره اشکم از چشام نیومد ... مراسم خیلی دیر تموم شد طوریکه تا رسیدیم خونه نزدیک سه بود و باید سحری میخوردیم ...

وای چشتون روز بد نبینه آقاییم تا اون ساعت  نخوابیده بود وانتظارمو می کشید حسابی از دستم شاکی بود که چرا بهش خبر ندادم که مراسم اینقدر طول میکشه , حقم داشت ولی خب من نادون حواسم به ساعت نبود ...

 خلاصه معذرت خواهی و اونقده قربون صدقه آقاییم رفتم  و ... تا اینکه عزیزدلم بعد یه ساعت باهام آشتی کرد بماند که اون یه ساعت منو به غلط کردن انداخته بود ولی خب خوبیش اینه که وقتی آشتی می کنیم دیگه همه دلخوریا از یادمون میره , بعدش  ماچ ماچ بازی و با عشقم حرفای عشقولانه زدیم تا شارژ شوهریم به پیسی افتاد و بوس و شب بخیر و لالا ...بغل

بسلامتی داداش مجیدم دیروز صبح که بیست و یکم بود راهی خدمت سربازی شد ... بلافاصله بعد از بدرقه کردن داداش مجیدم مامانم دست به کار شد که آش پشت پاشو درست کنه , به خاطر همین شال و کلاه کرد و رفت خونه آجیم و از اونجا هم به همراه آجیم برای خرید مواد مورد نیاز برای آش به بازار رفته بودن و بعد خریدم اومدن خونه و من مفت خورم به کار گرفتن ومنم تو پاک کردن سبزی ها کمکشون کردم و ... نزدیک افطار آشمون آماده شد و داخل ظرف ها ریختیم و بنده تزئینشون می کردم و مامی آشارو پخش می کرد , جاتون خالی آش واقعا خوردن داشت خیلی خوشمزه شده بود  , دست پخت مامیم ایول داره !!!

میگما جای منم حسابی گشاد شده , آخه من و داداش مجیدم اصلا آبمون توی یه جوب نمیره , تو کارام خیلی دخالت می کنه و ازم ایراد می گیره و ... بهتر حالا بذار یه خورده سختی بکشه تا قدر بدونه هر چند پوست کلف تر از این حرفاست !

با اونکه کار خاصی نکرده بودم احساس خستگی می کردم و زودتر از همیشه خوابیدم تا وقتی حمیدم بهم زنگید سرحال باشم , نمی دونین چقدر دلتنگ حمیدمم اونقد که حد نداره , بخدا کم اوردم ولی بخاطر حمیدم دم نمی زنم تا درد دلشو بیشتر نکنم "میگه فهیمه اگه تو بگی کم اوردی و بریدی من باید چی بگم بخدا این روزا برام بد ترین روزای عمرمه و دارم تمام سعیمو میکنم که بیام پیشت پس ته دلمو خالی نکن و بهم انرژی بده تا بتونم تحمل کنم" خدایا همه عاشقایی رو که از هم دورن رو بهم برسون و من و حمیدمم رو همینطور ...   الهی آمین !!!

خداروشکر که من و حمیدم همیشه با هم در تماسیم واین یه خورده از دلتنگیامون کم میکنه البته بخاطر کم کردن هزینه مکالممون بیشتر شبا باهم حرف می زنیم و تا بتونیم مدت زمان بیشتری رو باهم باشیم البته از طرح های ایرانسلم استفاده می کنیم ولی خب شب با روزش یه ده تومنی میره تو جیب ایرانسل , ولی اگه پیش هم بودیم می تونستیم این پولو پس انداز کنیم , بی خیال جونمون سلامت !

ایشالله خیلی زود میام اینجا می نویسم که حمیدم داره میاد و از زندگی که قراره با هم شروع کنیم براتون می نویسم , ایشالله !

 

 

فانی)

عاشقی درخانه معشوقی راکوفت.

جواب شنید:کیست؟

گفت:من.

صداازپشت درگفت:بروکسی خانه نیست.

جوان رفت وچندی خودرادرعشق پخته کرد.

سال بعدبازگشت وچون ازنوبردرکوفت،

جواب آمدکیست؟این بارگفت:تو

ودربازشد.

عزیزای من بهتون افتخار آفرینی جوونای غیور هموطنمون رو در المپیک 2012 رو تبریک میگم .

کمال همدردی رو هم با هموطنان زلزله زده آذربایجان دارم و ایشالله خداجون تو این شرایط تنهاشون نمیذاره و ما هم از هر کمکی به این هموطنامون دریغ نمی کنیم و تو این شبای عزیز دعای خیرمون پشت و پناهشونه.ناراحت

[ ۱۳٩۱/٥/٢٢ ] [ ۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ fahimeh ] [ نظرات () ]
خدایا چی بگم...

چی بگم از قشنگیایی که جاشون رو با زشتی عوض می کنند ...

چرا آدما مثل کبک سرشون رو کردن زیر برف و یه نگا به خودشون نمی کنن !! امسال تو هرخو نواده ای چندنفر روزه میگیرن هیچکس یا ... بیایید جای دور نریم از خونواده خودم شروع می کنم از پنج نفرمون فقط من و مامانم , بهونه روزه نگرفتنشونم  گرمای هوا و تشنگی و ... !

اولین جمعه ماه رمضون مهشید میگفت زیدشو که با هم صیغه ان رو مجبور کرده روزه شو باطل کنه که برن پیک نیک و موفقم شده بود و خلاصه به مکان موردنظر که رسیدن میبینن چه خبره کل ملت بی روزه با چه بندوبساتی زدن بیرون حتی بعضیاشون با قابلمه های روی اجاق و ... واقعا تاسف داره !!!

جمعه این هفته هم زیدشو می خواسته راضی کنه که بزنن بیرون و برنامه روزه خوری و از این حرفا ولی برای زیدش مهمون اومده بود و روزه خوری کنسل شده بود ...

منکه خبرکنسل شدنش بهم چسبید , ها ها ها , بدجنس شدما !!!شیطان

پست قبلیم نوشته بودم سرما خوردم وای خدا نصیبتون نکنه تا چند روز پدرمو دراورد و مردم و زنده شدم , خداروشکر تازه یکی دو روزه بهترم ...

حمیدمم خوبه و هم چنان از حرف زدن با من وقت نمی کنه  یه سحری درست و حسابی بخوره و معمولا بدون سحری روزه میگیره الهی من فداش بچسبم ,  من و عزیزتر از جونم از همون اول سنگامونو باهم واکندیم که تو اعتقادات هم مداخله نکنیم تا مشکلی پیش نیاد به خاطر همینم نمی تونم چیزی بهش بگم که عزیزدلم روزه بی سحری  به ضرر خودته و  بهتره که نگیری . منم چه عرض کنم مثل شوهریم زمان کم میارم و سحریم در حد دو لقمه هست  , مطمئنم آخر ماه رمضون دوتامون شدیم دو تا پاره استخون متحرک ...

 یه خبر خوش اینکه عمه مطلقه عزیزم  شوهر کرده هرچقد از خصوصیات خوب این عمه  مال پرستم بگم کم گفتم پس بی خیالش ایشالله خوشبخت بشه .

صبحا با زور اونم نزدیکای ساعت یازده از خواب بیدار میشم از دست خودم بدجور کلافم ....کارای خیاطیم رو هم تلنبار شده منم ریلکس بند هیچی نیستم انگار نه انگار مردم مجلس دارن و سر وقت لباساشونو میخوان !!ناراحت

 هیچی اونجور که باید پیش نمیره و این روزگار تا می تونه داره دست و بالمون رو می بنده , نمونش این شرکت لعنتی شوهریم نمیدونم بلاخره کی قراره پول بیاد به حساب صاحب شرکت !

قبلا داشتم وبلاگ یکی از دوستان و می خوندم نوشته بود خدایا یک و نیم میلیارد پول بهمون برسون , خداجونم به اونا هم بده به ما هم همینطور , ایشالله !!لبخند

همیشه دوست داشتم تو طرح  اکرام اگه درست گفته باشم شرکت کنم , که یه بچه یتیمو مسئولیتشو قبول میکنن و هر ماه یه مبلغی به حساب اون بچه میریزن . سعی میکنم زندگیمون رو که با امید خدا بدون هیچ مشکلی آغاز کردیم از ولخرجیام بزنم و این فکرمو عملی کنم به نظرم دعای یه بچه یتیم اگه پشت سرت باشه همه چی اونجور که میخوای پیش میره و خدا دوبرابرش رو بهت میده انشالله که بتونم !!!

دیروز بلاخره چند تا عکس خوشگل از توی عکسایی رو که گرفته بودم انتخاب کردم و واسه عزیزترازجونم فرستادم , از دیدنشون کلی ذوق کرد و طبق معمول قوربون صدقم رفت , منم اینقده خوشم میاد وقتی ازم تعریف می کنه هیچ حسی قشنگتر از این نیست که به چشم شوهریت زیباترین باشی ...

 

 

حمیدم  جونمه , عمرمه , وجودمه , قلبمه , نفسمه , عشقمه و تمام زندگیمه ...

حمیدم عزیزتر از جونم عاشقتم و عشقم هر روز بهت بیشتر و بیشتر میشه و با تو باشم همیشه آرومم ...ماچبغل

از اون دوستای گل و خوشملم که لینکم کردن کمال تشکر رو دارم و دوستون دارم و ایشالله همیشه شاد باشین و مشکلاتی که دارین به امید خدا زودی حل بشه براتون از صمیم قلبم دعا میکنم ...فرشتهقلب

عزیزان طاعات و عباداتتون مقبول درگاه ایزدی ... التماس دعا !

[ ۱۳٩۱/٥/۱٥ ] [ ٦:٢٤ ‎ب.ظ ] [ fahimeh ] [ نظرات () ]
خوشبختی همین نزدیکیست !
  1. هر گاه فردی دوستدار ما باشد , ما را منحصر به فرد و مهم بداند , در غم های ما شریک و در موفقیت های ما مسرور شود , ما در اوج خوشبختی هستیم .
  2. آن هنگام که قادریم بهترین ها را در خود و همسرمان احساس کنیم , آماده ایم که کل وجود او را تجربه کرده و به او فرصت دهیم کل وجود ما را تجربه نماید .
  3. عشق حقیقی این است که به فردی اصیل با تمام نقایص و  تفاوت هایش عشق بورزیم .
  4. برای دو فرد عاشق غیر ممکن وجود ندارد , البته تا زمانی که آنان حاضر باشند عواقب کارهای خود را بپذیرند .
  5. بخشش , عشق را دو چندان می نماید و بدون چشم پوشی از اشتباهات , آتش عشق در ما شعله ور نمی گردد .
  6. در ازدواج صرفا آن هدایایی که به همسر خود تقدیم کرده اید , برایتان باقی می ماند , بنابراین به هدیه دادن هم چنان ادامه دهید .
  7. از آن چه همسرتان به هنگام عصبانیت به شما می گوید , آزرده خاطر نشوید . ازدواج های مقاوم , بیشتر از ازدواج های آسیب پذیر دوام می آورند .
  8. اگر می خواهید همسرتان به شما عشق بورزد , باید خود را فردی دوست داشتنی نمایید .
  9. زیبایی ظاهری زنان , خوشبختی را به قلب مردان وعده می دهد و ظاهر برازنده مردان , خوشبختی را به قلب زنان , اما این فقط وعده و وعیدی است نه تضمین خوشبختی .
  10. هر زن خصلتی به خصوص دارد , اما آن چه زنی را برای یک مرد منحصر به فرد می نماید , شیفتگی خاص مرد به این زن است .
  11. مردان بیشتر از زنان نیاز به عشق به دیگری را در خود احساس می کنند .
  12. عشوه و ناز برای مردان بسیار هیجان انگیز است زیرا از توانایی آنان در خوشبخت کردن همسرشان , تعریف و تمجید می کند .
  13. به منظور شعله ور شدن احساسات عاشقانه, زن نیازمند نزدیکی عاطفی و مرد نیازمند نزدیکی جسمانی است .
  14. مرد دوست دارد زن در حضور او , آزادانه و بدون تکلف  , خودش باشد .
  15. در نهایت مرد مجذوب زنی می شود که احساس مردانگی را در وی بیدار نماید .
  16. بهترین راه برای به دست آوردن دل مرد , تمجید و قدردانی است از آن چه وی فراهم می آورد .
  17. زن به اشتباه می اندیشد برای این که شایسته التفاف مرد باشد , باید آن چه را دریافت کرده جبران نماید .

 

رموز خوشبختی (1250 راز برای ازدواج موفق ) کتابی که دیروزبه همراه آجی جونم خریدیمش , جمله های بالا رو هم  از داخلش دستچین کردم ,  البته به همراه یه کتاب آشپزی وکتاب کی پنیر منو جابجا کرد ؟ , که مطمئنم همتون این کتابو خوندید ...

امروز خداروشکر سومین روزی هست که روزه گرفتم  الان یه کوچلو گرسنه ام که زیاد مهم نیست ولی متاسفانه عجیب سرما خوردم , چجوریشو خدا عالمه !

اول از همه شوهری سوپرایزم کرد ویه عکس خوشگمل از خودش برام فرستاد و حسابی از دیدن چهره نفسیم ذوقیدم و خوشحال شدم . من و حمیدم هر از چند گاهی برای هم عکس میفرستیم  بخصوص من تا قبل ماه رمضون هر موقع  جایی دعوت بودیم و میرفتم آرایشگاه پیش دوستم مهشید, برای شوهریم  یه عکس خوشگمل می گرفتم . میخوام این سری فقط مخصوص آقاییم به خودم برسم وخودمو براش ناناز کنم و عکس بگیرم و براش بفرستم , مطمئنم خیلی خوشحال میشه !!!

دیشب  از تمام دوستام خبر گرفتم بخصوص به اونایی که خط جدیدمو نداده بودم , رحیمه جونم این ترم فارغ التحصیل میشه , اکرم جونم داره برای ارشد عمران میخونه واقعا این دختر شاهکاره و ...

پریشب خیلی شبه مزخرفی بود اونقد که حد نداشت , الان هم یادآوریش اعصابمو بهم میریزه , تمام سعیمو می کنم این شب رو به فراموشی بسپارم !

دیروزبا چه ذوقی تمام  مغازه های پارچه فروشی رو واسه خرید پارچه تریکو برای  تی شرت واسه آقاییم که قبلا قولشو بهش داده بودم , زیر و رو کردم ولی پیدا نکردم . خیلی حالم گرفته شد و بدتر از همه وقتی برای حمیدم گفتم ازم دلخور شد که براش جنس پارچه مهم نیست و هر پارچه ای بود براش ارزش داشت و ...

باید یه فکر اساسی بکنم و جبرانش کنم !

نمی دونم چرا حمیدم گاهی فکر می کنه من مغرورو خودخواهم و فقط خواسته های خودم برام مهمه ولی اینطور نیست ومن بارها باهاش راه اومدم و خودمو در نظر نگرفتم بدون هیچ چشم داشتی . ولی اون ...

ولی من تمام قوامو جمع میکنم که یه تغییر اساسی تو خودم ایجاد کنم و شوهریمو شگفت زده کنم , ایشالله !لبخند

 

تاریکی غروب را به بهانه روشنی طلوع فردا ;

تلخی غمی که می گذرد را بخاطر شیرینی لحظه هایی که می آید ;

فقط بخاطر عشق ...

سختی فراق را با امید به وصال ;

ودرد و رنج رسیدن به معشوق را فقط بخاطر عشق ;

پذیرا هستم !

آقاییم خیلی دوست دارم !!!بغلماچماچ

 

عزیزای دل من مواظب خودتون و عشقتون باشید !

روزه و نماز همتونم قبول باشه !!! التماس دعالبخند

 

 

[ ۱۳٩۱/٥/۸ ] [ ۸:٠٩ ‎ب.ظ ] [ fahimeh ] [ نظرات () ]
چشمه باشید!

سنگی در دریا بیندازید. آیادریا متلاطم می شود؟البته  خیراماحالاسنگریزه ای در یک لیوان آب بیندازید اکنون چه اتفاقی می افتد؟لیوان آب تحت تاثیر این سنگ قرار می گیرد.درواقع مهم نیست دردنیای بیرون چه اتفاقی می افتد.آنچه مهم است ظرفیت وگنجایش ماست.هرچه بزرگ وبزرگوارتربشویم درمقابل شرایط،سختی هاوآدم های ناسازگاروکج اندیش ازخودوقار وآرامش بیشتری نشان می دهیم.داستانی دراین رابطه درکتاب (درمثل زندگی)آورده شده است.این داستان آنقدرزیباوقابل تامل است که تکرارآن دراینجاخالی ازلطف نیست:استادشاگردان رابه یک گردش تفریحی به کوهستان برده بود.بعدازیک پیاده روی طولانی همه خسته وتشنه درکنارچشمه ای نشستندوتصمیم گرفتنداستراحت کنند.استادبه هریک ازآنهالیوانی آب دادوازآنهاخواست قبل از نوشیدن آب یک مشت نمک درآب بریزند.شاگردان هم این کار را کردند ولی هیچ یک نتوانستندآب را بنوشند،چون خیلی شور شده بود.

بعداستادمشتی نمک را داخل چشمه ریخت واز آنهاخواست آب چشمه رابنوشندوهمه ازآب گوارای چشمه نوشیدند.استادپرسید:(آیاآب چشمه هم شور بود ؟)وهمه گفتند:((نه،آب بسیارخوش طعمی بود.))

استادگفت:((رنج هایی که درآینده دنیابرای شمادرنظرگرفته شده است نیزهمین مشت نمک است نه بیشترونه کمتر.این بستگی به شما داردکه لیوان آب باشیدویاچشمه که بتوانیدرنج ها رادرخودحل کنیدسعی کنیدچشمه باشیدوتابررنج ها فایق آیید.))

 این روزا شدم همین چشمه که شوری ها رو تو خودم حل میکنم و به شوت بازیام ادامه میدم همه چیز خوب وبدش میگذره خداروشکر!

دیروز خواهرم خونه ما بودن خواهرزادم یاسین طبق معمول مامانش خودشو کشت بعدازظهر نخوابید و تا تونست همه جا رو بهم ریخت, از داخل خونه بگیر تا بیرونش تو حیاط, خلاصه از تو حیاط که اومد صورتش و بدنش قرمز شده بود و کم کم بیشترم می شد مثل تاول و یاسینم همش خودشو می خاروند, به آقامیرزام زنگ زدیم بعد از یک ساعت معطلی بلاخره اومد و تا اون لحظه فکر میکردیم آقا یاسین آبله مرقون گرفته ولی برده بودنش دکتر گفته بود حساسیت و خداروشکر با دو آمپول حل شده بود !

حمیدمم دیشب الهی فداش بجسبم بدجور سردرد داشتو حالش خوب نبود ...

کلی باهم حرفیدیم می گفت فهیمه همه خونواده من بندرن, قراره برای همیشه از اینجا بکنم و بیام اونجا با هم زندگی کنیم, پس هر کسیو که اینجا دارم از دست میدم, من تو شهرتون یه غریبه هستم و فقط ازت میخوام در هر شرایطی کنارم باشی و خونوادت حمایتمون کنن و منم برای چندمین بار گفتم عزیزدلم دلت قرص باشه  من وتو زندگیمون رو آغاز میکنیم و ایشالله همه مشکلات هم  به آسونی حل میشن و...

طبق معمول ازم خواست هیچ وقت بهش خیانت نکنم و ازش خسته نشم و حرف از طلاق نیارم و ... منم خیال شوهریمو راحت کردم و گفتم مطمئن باش همین طور که من تنها خواستم ازت اینکه هیچ وقت ازم خسته نشی و بهم خیانت نکنی, تا آخر عمرم بهت وفادار میمونم و میدونم همیشه برام تازگی خواهی داشت حتی اگه صد سال کنار هم زندگی کنیم و در مورد طلاق هم برام هیچ معنایی نداره من تا آخرین لحظه مرگم با هر چیزی که بخواد منو ازت جدا کنه میجنگم و هرگز کم نمیارم و از این واژه تعفن انگیز استفاده نمی کنم ...

تا تونستم به شوهریم انرژی مثبت انتقال دادم و خوش بودیم ...

اینو مطمئنم که حمیدم لنگه نداره و هرگز بهم خیانت نمی کنه و تنهام نمیذاره خودم به عینه شاهد ریختن اشکاش بودم که حتی جلوتر از اشکای من میریزه و دلمو آتیش میزنه بخدا میدونم اینکه الان از هم دوریم دلتنگی اون صد هزار مرتبه بیشتر از من !

 حمیدم از من عاشق تره, من شاید تحمل گریه کردن اونو داشته باشم ولی اون نه با شنیدن صدای گریم نفسش می گیره, حمیدم مرد زندگیمه که میدونم که تمام توجهش به منه و عاشق خرید کردن با خانومیشه که اینکار براش خستگی نداره , ... الهی من فداش بچسبم خیلی دوسش دارم خوبیاش حد نداره !!!

 

 

دردوبلات غصه هات به جنونم نذار بیشتر از این چشم برات بمونم, تو مجنونی و من لیلی ام و عاشقانه می خونم  و بی تو من نمی تونم !!!

نماز و رو زه همه قبول باشه, ایشالله اگه خدا بخواد منم از فردا روزه میگیرم و همه رو دعا میکنم , الان خیلی خوشحالم, خداجونم ممنونتم و خیلی دوست دارم !!!

[ ۱۳٩۱/٥/٥ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ fahimeh ] [ نظرات () ]
حالم عجیبه

این نوشته هامو با بغضی که داره به گلموم فشار میاره و اشکی که از چشام آروم آروم داره سرازیر میشه می نویسم ...

دلم داره میترکه نمی دونم چرا یهو تمام غمای عالم تو دلم لونه کرده, حالم خیلی بده ...

خیلی دلم می خواست روزه بودم اون وقت, موقع افطار سرمو بالا می گرفتم و در خونه خدا رو می زدم ولی از بد روزگار درست روز اول ماه رمضون پریود شدم, خوشا به سعادت اون دسته از بنده های خدا که روزه هستن !

بخدا نمی دونم چه مرگمه می دونم اگه الان به حمیدم زنگ بزنم آرومم می کنه ولی نمی خوام بهش زنگ بزنم و حال اونم بد بکنم بذارعزیزدلم با خیال راحت افطار کنه !

خداجونم دستتو رو قلبم بذار تا آروم بشم, الان فقط تو کنارمی مگه نه, کاش صداتو می شنیدم که می گفتی آره عزیزتر از هرچه هست کنارتم صداتو می شنوم, حسابی دارم خودمو تحویل  می گیرم ... ها ها ها !

نمی خوام با کسی حرف بزنم حتی حمید, یه اسمس بهش میدم میگم تا فردا صبح گوشیم رو خاموش میکنم ... حمیدم  درکم می کنه مگه نه, اگه درکم نکرد اگه باز بهم گیر داد و کلی چرا برام ردیف کرد که براشون جوابی ندارم, نه دارم زود قضاوت می کنم الان بهش اسمس دادم ببینم چی پیش میاد ...

با اونکه براش نوشته بودم زنگ نزن , زنگ زد و بعدش اس داد باشه خاموش نکن زنگ نمی زنم !

ولی من اگه گوشیمو خاموش می کردم آرومتر می شدم, شت !

بی خیال اینم از شوهری من ...

امروز تولد سامیه بود بهش تبریک گفتم ولی به نظرم خوشحال نبود ...

مامانم به زور چایی به خوردم میده, من چایی  ن م ی خ و ر م !

بخدا دلم واسه حمیدم, جونه دلم یه ذره شده اونقدر که حد نداره, از صبح که بیدار شدم منتظرم صداشو بشنوم ولی ازش خبری نشد میدونم که خواب بوده ولی من این جور جیزا حالیم نیست, واسه همین بعداز ظهر که بهم زنگ زد جوابشو ندادم , برای بار دوم که زنگ زد میخواستم جواب بدم ولی قطع شد, بعدشم هر چی منتظر شدم زنگ نزد ... میدونم دلم داره بهونه گیری حمیدشو میکنه, ولی نمیدونم چی باعث میشه با یه دیوار محکم جلوشو بگیرم, خداجونم بغلم کن بذار تو آغوشت چشمامو ببندم و آروم بگیرم ... !

 

 

در غریبی ناله کردم, هیچ کس یادم نکرد

درقفس جان دادم, صیاد آزادم نکرد

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید

قفس برده به باغی, دلم و شاد کنید

خداروشکر فکر کنم حالم بهتر شده و دیگه اشکامم به انتها رسیده !

 نفسیم خیلی دوست دارم و ببخش که  گاهی اذییت میکنم !!!قلب

عزیزان طاعات وعباداتتون مورد مقبول حق تعالی ! التماس دعالبخند


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٥/۱ ] [ ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ] [ fahimeh ] [ نظرات () ]