زندگی هنگامه ی فریادهاست وسرگذشت درگذشت یادهاست

سلام محتوای این وبلاگ قصه عشقولانه من ( متولد 19/7/69 ) و حمید جونمه (متولد 1/1/63 )!

پاپوس امام رضا (ع)

خوشا آن دلی که سوی حرمت به پرواز درآید, فارغ از این دنیا گوشه حرمت سکنا گزیند, از غم دل با تو بگوید و شرمسار از گناهانش باران اشک از چشمانش ببارد, خواستارست پیش خدایش واسطه شوی تا مورد توجه و لطف وکرم و بزرگی خدای همه زیبایی ها واقع شود ...

اول از همه جای شوهری جونم خالی و بعد جای هر کسی که دلش واسه حرم آقا امام رضا (ع) پر می کشه خالی ! هرچی از احساسم  بگم کم گفتم وقتی چشم به ضرح آقا افتاد دلم لرزید و تمام غمای عالم از دلم رخت بست وتنها خواسته دلم این بود که دستم به ضریح آقا برسه, یه بار که کم مونده بود دستم به ضریح برسه با فشار اون جمعیت عاشق و از بیخود شده به بیرون کشیده شدم, دلم داشت آتیش می گرفت ولک می زد واسه یه بوسه کوچلو به ضریح آقا بزنم تمام قوامو جمع کردم و دو باره جلو رفتم بلاخره دستم به ضریح رسید باورتون نمیشه این لحظات برام از بهترین لحظه های زندگیم بود تا تونستم ضریح آقامو از طرف خودم وشوهری و دوستانم بوسیدم و  دونه دونه حاجتاشونو از امام رضا می خواستم, آخرسرم از امام رضا جونم خواستام کارای حمیدم رو روبراه کنه و بتونه بعد ماه رمضون پیشم باشه ...

موقع بیرون اومدن بین اون همه آدم گیر کرده بودم کسی هم نبود دستمو بگیره, خلاصه بلاخره یه شیر پاک خورده ای دلش به حالم سوخت وکشیدمم بیرون, خیلی سبک شده بودم , ولی همین که به خودم اومدم درد رو احساس کردم بخصوص  انگشت کوچیکه دست راستم, که خدارو شکر الان بهتر شده ولی چند جا از دست و پاهام سیاه شده, در کل ارزششو داشت این سیاهی ها هم خیلی زود خوب می شن !

روز بعدم رفتیم حرم و خرید  و من یه سوغاتی واسه حمید جونیم خریدم و بر گشتیم ...

درضمن قبل ازینکه بریم مشهد روز سه شنبه بسته جونه دلم به دستم رسید, واقعا سلیقه نفسیم بیسته, حتی خواهرمم از حسن سلیقه شوهریم کلی تعریف کرد و منم تو دلم قربون صدقه حمیدم میرفتم, الهی من فداش بچسبم خیلی ماهی جونه دلم قد تموم زیبایی های این دنیا دوست دارم واز خداجونم فقط آرامشتو اونم در کنار خودم میخوام.

دیشب یه کوچلو نفسیمو رنجوندم ولی خب نذاشتم تو دل مهربونش بمونه و از دلش  دراوردم, نفسیم قد تمام خوبی های این دنیا دوست دارمماچبغل ...

یه تصمیم تازه گرفتیم می خوایم تو حرم امام رضاجونم عقد کنیم, ایشالله که همینطور میشه !قلب

خب اومدن ماه رمضان  رو به همه تبریک میگم و ایشالله توی این ماه عزیز هممون از رحمت بی کران خدای بزرگ و مهربونمون بهره مند بشیم, الهی آمین !

 

 

یا رب مدد کن تا به سامان برسیم

چون مزرعه تشنه به باران برسیم

یا من برسم به یار و یا یار به من

یا هر دو بمیریم و به پایان برسیم

وای وای اینجا الان یهو آسمون رو ابرای سیاه پوشوند و باد خیلی وحشتناک داره می وزه امیدوارم که بارون بباره , ایشالله که می باره !فرشته

چه زود دعام مستجاب  شد داره خیلی شدید بارون میباره ... خداجونم شکرت به خاطر همه نعمت هات!

خب فعلالبخند

 

[ ۱۳٩۱/٤/۳٠ ] [ ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ fahimeh ] [ نظرات () ]
خوشیم واسه دل خودمون

دستشو میگیرم و رهاتر از همیشه روحمونو به پرواز در میاریم, احساس  سبکبالی میکنیم و از زمین دور و دورتر میشیم به ابر ها میرسیم و یه تو قف کوتاه  و چشمامونو می بنیدم و روی ابرهای خیالمون شروع به قدم زدن می کنیم ...

چشمامونو باز میکنم و می ایستیم و بهش زل میزنم وتو سفیدی چشاش غرق میشم , صورتشو به لاله گوشم نزدیکتر میکنه, فهیمه جونم خیلی دوست دارم و من از ته قلبم خوشبختی رو احساس میکنم ... 

به زمین بر می گردیم و پر انژری تر از همیشه به زندگیمون تا ابد در کنار هم ادامه میدیم .قلب

 

 

من ونفسیم خوب و خوشحالیم, همه چیز عالی وقشنگه وهیچ غمی نداریم جز غم دوری و دلتنگی که اونم انشالله بعد ماه رمضون به پایان میرسه اون موقعست که با حمیدم کون خوشی رو پاره می کنیم, آی چه حالی میده همه لحظات زندگیتو کنار یارت باشی وبا هر نگاه ولبخندتش سرمست بشی قلب...

آخ جونم بسته ای که حمیدجونیم برام فرستاده فردا به دستم میرسه محتویاتش یه جفت کفش تابستونی از طرف نفسیم و پارچه که از طرف مادرشوهری !!!خجالت

منکه وقتی از حمیدم شنیدم مادرش برام پارچه خریده, هنک کردم اصلا فکرشو نمی کردم وکلی خوشحال شدم و همینکه به یادم بوده برام یه دنیا ارزش داره !

الان حمیدم بهم زنگید وبرای اینکه اذیتم کنه حرفامو تکرار میکرد منم غافلگیرش کردم و یهو بهش گفتم خداحافظ, اونم تکرار کرد و بلافاصله گوشی رو قطع کردم, ها ها ها کلی فاز داد, بعدش نفسیم دوباره زنگید وحرفیدیممژه ...

شب گذشته با حمیدم در مورد دوستم سامیه صحبت کردم, دوستم سامیه قرار بود با پسری ازدواج کنه که عقیم بود ولی با تمام مخالفت های خونواده سامیه بخاطر علاقش از مادرشدن گذشته بود ومی خواست با اون پسر ازدواج کنه, بعد از یه مدت بی خبری از هم پسره به سامیه گفته بود نمی خوام پاسوز من بشی واز مادر شدن محرومت کنم ولی سامیه همچنان مصرانه تصمیمی که گرفته بود رو دنبال میکرد وبا این وجود اون پسر ارتباطشو قطع کرد و تلاش های سامیه بی نتیجه بود ... خلاصه وقتی حمیدم آخرشو شنید موند چی بگه, واقعا متاسف شد واسه اون اون پسر و امثال اون که چه راحت  با زندگی یه دختر بازی می کنن و اینکه با قاطعییت بهم گفت شما هنوز پسرا رو خوب نشناختین به دلایلی اون پسر دیگه نمی خواسته با سامیه ادامه بده ویا شایدم پای یک نفر دیگه وسطه, پسرا تا حرف یکی بهتر از قبلی میاد وسط دیگه به هیچی فکر نمی کنن و دنبال هوس تازشون میرن وحتی تا جایی پیش رفت که شاید اصلا پسره عقیم نبوده واین بازی رو راه انداخته تا سامیه ازش کنده بشه !

فکر کردن به حرفای حمیدم منو به یقین میرسوند که حمیدم درست میگه یادمه قبلا از سامیه شنیده بودم که پسره از اول موضوع عقیم بودنشو مطرح نکرده بود با اینکه اون دو تا از اولشم قصدشون از دواج بوده ... بگذریم منکه واقعا خوشحالم واسه سامیه جونم و انشالله این شرایط و بگذرونه وهمه چی رو با خودش تموم کنه و دوباره بشه همون سامیه شاد وسر حال, نکه تقی به توقی میخوره به زمین وآسمون بدوبیراه بگه !

این روزا مامانم خیلی بهم گیر میده, نمونش اینقد نخواب, اینقد پشت کامپیوتر نشین و وقتتو تلف نکن و ... که با شنیدنشون مخم صوت می کشه !عصبانی

به نظرم دیشب, شب آروم وشیکی بود و با نفسیم در مورد همه چی حرفیدیم و خوش بودیم و هیچ ناراحتی بینمون پیش نیومد ومهمتر از همه که بنده سرحال بودم وچرت نمی زدم !

خداجونم شکر گذارتم همیشه همیشه !ماچ

[ ۱۳٩۱/٤/٢٧ ] [ ٤:۳٦ ‎ب.ظ ] [ fahimeh ] [ نظرات () ]
همه چیز با تو قشنگه !

لبه پنجره عادت زانو به بغل گرفته ام دلم بدجور هوای تازه می خواهد, دلهره عجیبی دارم که مانعم می شود تا پنجره را باز کنم, بعد از ساعت ها درگیری با خودم تمام قوامو جمع می کنم وچشمامو می بندم وپنجره رو باز می کنم ...

چشمامو اروم آروم باز می کنم وتو رو می بینم آره حمیدمه اونم چهار زانو بر زمین نشسته که با دیدن من یهو از جاش بلند میشه , انگار هنوز باورش نشده که منم  فهیمه جونش, انگار به خودش اومده داره به سمتم میدوه, الان روبرومه و برام فراتر از یه عادت دوست داشتنیه, با تمام وجودم در آغوشش می گیرم وسرمو به سینش تکیه میدم, نوازشم میکنه وبا یه لحن آشنا از م می پرسه هنوزم مثل قبل دوسم داری!؟ و من سرمو از رو سینش برمی دارم و به اون نگاه بچه گونش که منتظر پاسخمه زل میزنم …

نگاهشو منتظر نمی ذارم وبا تمام حسی که بهش دارم و از اعماق وجودم نشئت میگیره, میگم دوست دارم حمیدم عزیزتر از جونم و مطمئن باش این حسم تا ابد تغییر ناپذیر!قلبماچبغل

 

 

همه ناراحتی های شب گذشته از یادمون رفت درسته به زبونشون اوردیم ولی خدارو شکر, همه چی به خوبی گذشت, فقط یه چیزی حمیدم باز گذشتمو ورق زد و از م یه سوالی پرسید که متاسفانه مجبور شدم دروغ بگم, آخه اگه راستشو می گفتم میدونم اونقد بهش فشار میومد که حتی ممکن بود مثل شب گذشته دوباره حالش بد بشه, درسته دروغم و اشتباهاتم و انکار نمی کنم ولی دروغی که گفتم فقط به خاطر خودش بوده وبس !

مستثنی این حرفا تا تونستیم از آیندمون حرف زدیم حمیدم منتظر شرکت حقوقشو تو حسابش بریزه وتا آخر ماه رمضون همه کاراشو بکنه و برای همیشه از بندر و خونوادش کنده بشه وبیاد, بابت کارشم هر روز یه تصمیم تازه میگیره از باز کردن مغازه پوشاک گرفته تا کافینت و... و حالا هم خیاطی !!!

قراره بهش کمک کنم آخه بنده خیاطم, البته الان دانشجوی ترم چهار مهندسی مدیریت پروژه هم هستم ولی چه دانشجویی فقط پولمو میریزم دور چهار ترممو هم مشروط شدم طوریکه دیگه هیچ انگیزه ای واسه ادامه دادن ندارم ولی حمیدم میگه ایشالله رفتیم سر خونه زندگیمون ) تعجب نکنین حمیدم بیاد و بعد از یه مجلس خواستگاری رسمی اونم بخاطر فامیل بعدش بلافاصله عقد وشیرینی خوری میگیریم و در عرض یه ماه خونه و زندگیمون رو به کمک هم میسازیم وبعدش یه ماه عسله توپ ایران گردی  میریم  وامدنی یه جشن خودمونی و زندگی عاشقانمونو شروع می کنیم البته اگه خداجونم بخواد ایشالله که میخواد وهمه چی اونجور که میخواییم پیش میره منکه دلم روشن)  خودم بهت کمک میکنم که درستو تموم کنی وبهت اجازه نمیدم کنار بکشی !!!

حمیدم این صدای تپش قلب منه گوش کن, بدون عزیزتر از جانم این نفسهامو با دل وجونم به تو هدیه میکنم تا بهت امید به زندگی ببخشه  و محکمتر از همیشه  برای آینده ای که پیش رو داریم قدم برداری !

[ ۱۳٩۱/٤/٢٥ ] [ ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ] [ fahimeh ] [ نظرات () ]
یه شب سخت

دردمو به کی بگم به حمیدم که تحمل شنیدنشو نداره وداغون میشه آخه به کی بگم اوراق شدم زوارم در رفت ! یه شب سخت و پشت سر گذاشتم بعد از اون همه بیداری و حرف زدن آخرش اونی که نباید می شد, شد ضدحال خوردیم !

دیشب باز با نادونیام اشکای حمیدمو دراوردم وبالا اورد و بدتر از همه اونقد رو اعصابش رفتم که حتی تشنج گرفت واز حال رفت و بیهوش شد ...

من حمیدمو خیلی دوسش دارم میدونم اونم همین طوره ولی گاهی نمی دونم چرا زبون همدیگر رو نمی فهمیم وفقط باعث آزار همدیگه میشیم بخصوص که  الان از هم دوریم اوضاع سختر شده از یه طرف دلتنگی هامون که فعلا راحلی نداره واز طرف دیگه بحثای بیخودمون ...

منم تحملم کم شده, اعصاب خیلی چیزا رو ندارم!

صبح به حمیدم زنگ زدم خیر سرم میخواستم ناراحتیشو کمتر کنم, ولی بهتر که نشد حالش بدتر از قبل شد, آخر سرم بهم گفت دیگه باهات حرف نمیزنم ...

خداجونم تو روبه قرآن مواظب حمیدم باش و تنهاش نذار منم قول میدم دیگه باهاش بحث نکنم و هر چی گفت میگم چشم عزیزدلم!!

الان نفسیم خوابه امیدوارم بعد از اینکه از خواب بیدار شد دیگه هیچ دردی نداشته باشه و شاد وشنگول بهم زنگ بزنه منو بخشیده باشه ...!

 

بشنو همسفر من

 

با هم رهسپار راه دردیم

 

با هم لحظه ها را گریه کردیم

 

ما در بی صدای بی صدای گریه کردیم

 

ما از عبور تلخ لحظه قصه ساختیم

 

شاید دراین راه اگر با هم بمانیم

 

وقت رسیدن شعر خوشبختی بخوانیم.

خداجون همه عاشقا رو بهم برسون من و حمیدم رو هم فراموش نکن!

 

[ ۱۳٩۱/٤/٢٤ ] [ ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ] [ fahimeh ] [ نظرات () ]
نقطه سر خط...

 

سلام چند برگه از قصه عشقولانه من ( متولد 19/7/69 ) و حمید جونمه (متولد 1/1/63 )!

 قصه ما از 19/1/91 آغاز شد و26/1/91 من وحمید واسه تمام عمرمون مال هم شدیم.

 قصه مونو از زبون عزیز دلم می نویسم...

 پسری  تو چت دنبال یه دختری میگشت که از هر جای ایران باشه به غیر ازجنوب و محل سکونتش که بندرعباس,  تا اینکه یه روزبا دختری از خراسان آشنا شدویه دل نه صد دل عاشق سادگی وروراستی اون دخترشد, این آشناییش با عشقش درست زمانی بود که تازه یه تصادف سخت رو پشت سر گذاشته بود و چهرش کاملا تو تصادف پر از جراحت بود, ولی با این وجود تصمیم گرفت برای اثبات عشقش به دختر, به خراسان بیاد...

 بقیشو از زبون خودم بشنو... حمیدم به دیدنم اومد, لحظه ای که دیدمش اونم بااون چهره خیلی جا خوردم, وقتی منو تو خودم دید دوزاریش افتاد که دلخورم چرا هیچی در مورد تصادفش بهم نگفته بود...

 حمید : میدونستم از دیدن این چهرم جا میخوری ولی برام مهم بود که منو با این چهره ببینی وبخوای, مطمئن باش این زخمای رو صورتم خوب میشن, برای اینکه خیالتو راحت کنم قبل از اومدنم به اینجا, پیش چند متخصص پوست رفتم  از نظرشون این زخمای رو صورتم سطحی و خیلی زود خوب میشه ...

 خودم : تو اون لحظه دقیقتر که به چهرش نگاه کردم با ارزشترین چیزای دنیا رو دیدم که دیگه زخمای رو صورتش برام مهم نبود, خلاصه تصمیمو گرفتم با حمیدم قرار گذاشتیم واسه تمام عمرو خلاصه همون روز حمیدجونیم انگشتری که برام خریده بود و بهم داد, نمیدونین چقد انگشترمو دوسش دارم و برام ارزش داره, روز بعدش منم یه انگشتر واسه حمیدم خریدم, لحظه ای که حمیدم انگشتر تو دستم کرد از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم,حمیدمم مطمئنم حس و حالش کمتر از من نبود, من وحمیدم نامزد شدیم ...

 هر روز با هم میرفتیم بیرون وخرید واز لحظه لحظه ای که کنار هم بودیم لذت میبردیم, روزا به سرعت گذشت...

 حمید : عزیزدلم باید برم و یه سری کارمونده  دارم که باید انجامشون بدم وبهت قول میدم خیلی سریع برگردم وبرای همیشه کنارت بمونم...

خودم : لحظه خداحافظی رسید و برای آخرین بار همدیگر رو در آغوش گرفتیم هر دومون سعی میکردیم جلوی ریختن اشکامونو بگیریم بخصوص حمیدم ... جونه دلم 7/2/91 از پیشم رفت!

از این به بعد تمام حرفام و دلتنگیام رو اینجا می نویسم, خیلی خوشحالم!!!لبخند

بخصوص از حمید جونیم براتون میگم الهی فداش بچسبم دلم واسش اندازه نوک یه گنجیشک شده!قلب

حمیدم عاشقانه می خوامت, نفسیم دوست دارم خیلی زیاد!

 

[ ۱۳٩۱/٤/٢۳ ] [ ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ] [ fahimeh ] [ نظرات () ]